خاله ها
دیروز مهمون داشتم. خاله تارا و خاله نسیم و خاله مهسا و خاله زهرا (دوستای مامانم) اومده بودند من رو ببینند.
قرار بود دو تا خاله ی دیگه هم بیان اما یکیشون کلاس داشت
یکی دیگه هم می خواد عروس بشه، یه عالمه کار داشت
خوشبخت بشی خاله
دستشون درد نکنه برای من و مامانم کادو آوردن با یه گل خوشگل. 

من هم اولش نیگا نیگاشون کردم. بعدش یکمی بهونه گیر شدم و مامان و بغل می خواستم.
خاله ها هم من رو بغل کردند و باهام بازی بازی کردند. وسط این بازی ها هم شیر می خوردم و می خوابیدم اما زودی بیدار می شدم تا از بحث عقب نیوفتم.
خاله ها، لباس ها و وسایل من رو دیدن و من بغل مامانم بالا سرشون وایساده بودم ببینم چی کار می کنند.
بعد از ظهر بود و من بازم داشت خوابم می گرفت.
خاله ها حاضر شدند که برند.من تازه تازه داشتم باهاشون بازی بازی می کردم اما دیگه صبر نکردند من بخوابم و بیدار بشم دوباره بازی کنیم.
با من یه عکس گرفتند و باهام بای بای کردند و رفتند خونشون. بای بای خاله ها باز هم بیاین پیش ما!!! 



خاله ها
